برچسب:
نویسنده: sogol
برچسب:
نویسنده: sogol
حالا سرم که شلوغ می شود
بیش از همیشه
به فکر تو می افتم
مثل امروز
بین آن همه کار
برچسب:
نویسنده: sogol
به صلیب باد میخ می کرد
در دل شب صداهایی بود ...
برچسب:
نویسنده: sogol
شعر می نویسم
شاید این
آخرینش باشد
برچسب:
نویسنده: sogol
پشت هر کدامشان
خیال تو ایستاده است
پیچ ها را می گویم
برچسب:
نویسنده: sogol
پیچ ها فقط می پیچند
این ماییم که
می پیچانیم
برچسب:
نویسنده: sogol
برچسب:
نویسنده: sogol
فیل
به مرگ می اندیشند
شیرها
برچسب:
نویسنده: sogol
داشت فکر می کرد که شادی را چگونه می توان توصیف کرد
همه اندوهگین بودند و او
داشت فکر می کرد که اندوه را چگونه می توان توصیف کرد
همه ترسیده بودند و او
داشت فکر می کردم که ترس را چگونه می توان توصیف کرد
همه زندگی می کردند و او
شاعر بود
برچسب:
نویسنده: sogol
ميدونيم زياده ولي خيلي قشنگه تا اخرش بخونيد
ولي اين داستان قشنگ رو از دست نديد
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند.
یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم.
به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود.
راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»
برچسب:
نویسنده: sogol

The one who loves least controls the relationship
آنکه کمتر دوست می دارد رابطه را کنترل می کند.
برچسب:
نویسنده: sogol

رفتم درمونگاه , منشیه میگه : مریض شمایید؟
گفتم پَــــ نَ پَــــ من میکروبم , اومدم خودمو معرفی کنم!
*********
دوستم پریده تو استخر داد میزنه میگه شنـــا کنم ؟
میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ بزار اهنگ تـایتـانیک بزارم آروم غرق شو..!
*********
رفتم فست فود گارسون دختر اومده میگه غذا میل دارین ؟!
میگم پـَـــ نــه پـَـــ بشین ۲ دقیقه اومدم خودتو ببینم همش تو اشپزخونه ای!!!
رفتم حموم داد زدم میگم این آب چرا ســـــــــرده؟!!!! بابام میگه داری دوش میگیری؟
میگم پـَـــ نــه پـَـــ دارم تمرین های دوره غواصی رو تو تشت دوره میکنم …
تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!
*رفیقم اسم خانومم رو توی شناسنامه دیده. میگه: زنته؟ میگم: پ ن پ دختر همسایمونه اسمش تو شناسنامه باباش جا نشده اینجا زدن گم نشه!
*رفتم پرنده فروشی میگم آقا قناری های نر و مادتون کدومان؟ میگه می خوای بخری؟ پ ن پ، مامور منکراتم اومدم ببینم قفس شون یه وقت مختلط نباشه!
برچسب:
نویسنده: sogol

جنبش کشور های غیر متعهد، جنبش عدم انسلاک یا جنبش عدم تعهد (Non-Aligned Movement) در سال ۱۹۶۱ میلادی برابر با ۱۳۴۰ خورشیدی در اوج جنگ سرد و فضای دوقطبی بین غرب و شرق با هدف وحدت میان کشورهایی که نه در اردوگاه کمونیسم و نه در اردوگاه سرمایهداری (امپریالیسم)، قرار داشتند، تشکیل شد. نام جنبش ابتدا "Non-Commitment" بود اما سریعا به نام جدید تغییر یافت و با اتمام دوران جنگ سرد، هم اکنون اعضای این جنبش را اکثراً کشورهای در حال توسعه تشکیل میدهند. به کشورهای عضو جنبش عدم تعهد، کشورهای غیر متعهد میگویند. گفتنی است که سران کشورهای عضو جنبش عدم تعهد هر سه سال یکبار در اجلاسی با همین نام گرد هم میآیند. پیروی از سیاست همزیستی مسالمتآمیز، پشتیبانی از جنبشهای آزادیبخش، عدم پیوستگی به هیچیک از پیمانهای نظامی در چارچوب اختلافات قدرتهای بزرگ از جمله مشخصات کشورهای غیر متعهد است.
برچسب:
نویسنده: sogol

اگرقبل از آمدن کسی خوشبخت بوده اید
بعد از رفتنش هم میتوانید خوشبخت باشید.
برچسب:
نویسنده: sogol

لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین ….
خودتون رو هم گول نزنید…
اما سئوالات !!
مسئله ۱ – فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول ۶ نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم ۳ نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟
مسئله ۲ – پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، ۳ تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟
مسئله ۳ – چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟
مسئله۴ - شیب یک طرفِ پشت بام شیروانی، شصت درجه است و طرف دیگر ۳۰ درجه. اردکی روی این پشت بام تخم گذاشته که تخمش در کمتر از ۲ ثانیه به زمین می رسد. تخم مرغ از کدام سمت پرت شده است؟
مسئله ۵ – هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟
مسئله ۶ – من دو سکه به شما می دهم که مجموعش ۳۰ تومان می شود. اما یکی از آنها نباید ۲۵ تومانی باشد . چطور ؟
*
*
*
*
*
*
*
زرنگی![]()
برو جواباشو تو ادامه مطلب بخون
برچسب:
نویسنده: sogol

بهترین لحظه زمانیست که فکر میکنی فراموشت کردم
اما ناگهان اس ام اسی میرسه که فکر میکنی منم
اما میبینی ایرانسل بوده !
کانون فرهنگی آموزش قلمچی اعلام کرد که اصغر فرهادی از سال اول دبیرستان در آزمون های این موسسه شرکت میکرده !!!
یارو زنگ میزنه رستوران میگه غذا چی دارید ؟
خانمه میگه : پیتزا ، جوجه کباب ، کوبیده ، مرغ ، استیک
یارو میگه خوش بحالتون ما تو یخچال کوفت هم نداریم !
شیطان هرکاری کرد آدم سیب نخورد!
رو کرد به حوا گفت : بخور واسه پوستت خوبه !
یکی از سوالاتی که ذهن منو درگیر کرده اینه که این آتشنشان های محترم ، چرا همون طبقه ی اول نمی شینن که وقتی میخوان برن ماموریت مجبور نشن از اون میله ها سر بخورن بیان پایین؟!
اینم از مملكت ما
تو تلویزیون ۲ ساعت در مورد سرویس جاسوسی گوگل صحبت میکنند! آخر برنامه که میخواد پست الکترونیک بده آدرس جیمیل میده !!!!!
مجری 20:30 راس هشت و نیم اومده میگه: با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد بقیه اخبار رو بعد از اذان مغرب به سمع و نظر شما میرسونیم !!!!!!
طرف عروسیشو مختلط میگیره و توش مشروب سرو میکنه ولی تاکید عجیبی داره که حتما عروسیش باید شب تولد یکی از ائمه باشه !!!!
یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون !!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: sogol

بیشترین قدرت برای اسیب رساندن به ما
در چنگ آنهایی است که دوستشان داریم.
Those have most power to hurt us that we love
برچسب:
نویسنده: sogol
Love+ Care = Mother
Love + Fear = Father![]()
![]()
Love + Help = Sister![]()
![]()
Love +Fight = Brother![]()
Love + Life = Wife/ Husband ![]()
![]()
![]()
Love +Care +Fear + Help + Fight + Life = Friend ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: sogol
+ دوست ندارم نوشته های دلنوشته رو سیو کنم. دلم میخواد لحظه و به آنی بنویسم هر چیزی رو که از ذهنم میگذره. چون وقتی از داغیه اون لحظه و احساس بگذره دیگه کهنه میشه و برام جذاب نیست. امشب هم اومدم که از همه چی بنویسم اما نشد که بشه یه وقفه ی کوتاه افتاد و اون حرفا جای خودشونو توی قلبم باز کردن . حالا کو تا دوباره بیرون بیان و گفته بشن.
دلم به مسافرت نبود اما انگار باید میرفتم.همه رو جاهای زیارتی میطلبه و منو دریا. آروم نبود درست مثل خودم خروش داشت اما من برعکس اون همه چیز رو با سکوت تماشا میکنم و میذارم به حساب روال زندگی. تکرار ممتد زندگی که داره چیزایی رو نابود میکنه و چیزایی رو میسازه از نو.
یعنی داره من رو از دوباره میسازه؟! نمیدونم ... دوست دارم به تماشا بشینم. خسته از فکر و خیال و توهم شدم. میذارم این موجا خودشون به صخره های زندگیم بخورن. بالاخره شاید منم به دریا زدم.
+ گذشته از این حرفا، نباید به کسی بگی که به کسی نیاز نداره. یه حسایی مثل درد مثل عشق مثل مادر شدن مثل غم مثل شادی و خیلی چیزای دیگه بین همه ی آدما مشترکه. هرجای دنیا هم که باشی از هر نژادو قوم و سنتی که باشی احساس بین همه مشترکه. فقط ظاهر آدماست که با هم متفاوته. اما بعضی ها حسرت آرامش دیگران رو میخورن بعضی ها هم در آرزوی شادی های دیگرانن. اما غم همیشه هست . و برای همه. یکی داد میزنه و میگه یکیم توی خودش میریزه و میخنده و آرومه.
خیلی چیزا بین همه ی آدما مشترکه.
+ برای ریسک کردن باید چشم ها روبست. و من با این عینک همه چیزو دوبرابر بقیه میبینم. بشکنم؟! ببندم؟! پس این حس چی میشه.
+ تمام چیز هایی که دوست نداری تو وجود آدم هایی پیدا میشه که حس میکنی بهت نزدیک میشن و میخوان که تورو جزئی از خودشون کنن. درسته که حق انتخاب هست اما ...
+ گاهی زندگی یعنی اینکه حس کنی یه پشه داره تمام بدنت رو نیش میزنه... :) درست مثل الان
برچسب:
نویسنده: sogol
روزای بیستو شش سالگی نرم میگذره.......البته هنوز چند ماهی مونده ولی خب دیگه ما جلو جلو میریم.
دوسش دارم ......... قشنگه .. قشنگ
+خب دیگه وضعیت هم سفیده هم روشن![]()
+ الان وضعیت من شبیه این جوجه اردکست که داره از اون دیوار بالا میره..باور کنین![]()

برچسب:
نویسنده: sogol
این پست صرفا جهت اینه که پست قبلی سرسبد وبلاگم قرار نگیره. نه اینکه از نوشته های قبلیم پشیمون باشم نه اما خب اینجوری بهتره و خودم میدونم چرا و همین کفایت میکنه.
به شدت از کامنتای تبلیغاتی بیزار شدم. یعنی یه انسان پیدا نمیشه بیاد اینجا بگه به به یا بگه اه اه. یعنی اینجا هم سکوت. ای توو روحش....
توی وبلاگ دیگه ای که دارم یکی که پا شده اومده میگه فلانی از تهران هستم و اینم شمارم .. یعنی دلم میخواد فقط یه بار دیگه یه نفر دیگه همچین کاری کنه اونوقت منم با بی تفاوتی شمارش رو توی یه پست اختصاصی علنی میکنم.یعنی من اینقدر بیچاره شدم.. ای خدا چرا با من اینکارو میکنی . تو که میدونی اوضام چجوریه. دیگه این روزا اون روزای سابق نیست. به ندرت پیش میاد که حوصلم سر جاش باشه. آخه تو دیگه چرا عزیز دلم... اوففففففففف
برچسب:
نویسنده: sogol
عادت کردم به بودن بعضی از آدم ها. اصلا بعضی ها با تمام بدی های ظاهریشون باز هم خوب هستن و از حرف زدن با اونا ممکنه گاهی ناراحت بشی اما یه آرامش خاصی رو بهت میده. و دلت براشون تنگ میشه.
سکوتم به نقطه ی عطفش رسیده و داره اعتماد به نفسی رو که مدت ها برای بدست آوردنش تلاش کردم ازم میگیره.خواستم زندگی رو راحتتر ببینم اما انگار نمیشه .نمیشه چون یه جاهایی رو بدجوری از مسیر خارج شدم. به قول دوستی بدجوری زدم توی خاکی . اینقدر که دیگه آسفالتو نمیبینم. احساس یه تیکه سنگی رو دارم که کف رودخونه گیر کرده و داره حرکت موج های بالای سرش رو میبینه. و شوکه شده.
دلم می خواد توی سکوت محض بشینم و به همه چی فکر کنم به همه چی. اما این چند وقت همش بیرون بودم و فرصتی برای این که اونجوری که میخوام با خودم خلوت کنم نبوده.
رفتن همیشه کارساز نیست یعنی اغلب نبوده و من توی مدتی که به این قضیه فکر میکردم انگار می خواستم از خودم فرار کنم .آسمون همه جا یه رنگه. این دلو هر جا که ببرم بازم همین حالو روز باهاشه.
+با زمان پیش برو بانو با زمان خودت و با آدمای هم نسل خودت .........
+ وقتی تازه یه بسته ی چایی رو باز میکنین طعم چاییش عالیه :)
+راستی میدانستی که انگل ها علاقه ی زیادی برای به هم چسبیدن دارند.

برچسب:
نویسنده: sogol
خیلی چیزها رو میبینم ولی حتی دیگه دوست ندارم دربارشون خیالبافی کنم. چرا کنم . وقتی که قرار نیست به من تعلق داشته باشه وقتی که مال من نیست و نبوده و شاید دیگه نبینمش. گاهی حس میکنم فقط این چشما نقش دوربین عکاسی رو بازی میکنه. که اتفاقاتو میبینه که آدم ها رو میبینه و گاهی بی تفاوت از دوست داشتن هاشون میگذره. از تعریف ها تمجید ها هم خوشم نمیاد. این رو فهمیدم که آدم هایی که روی زبونشون کلامی میاد با آدم هایی که توی دلشون هزار تا چیز میگذره متفاوتن. آدما یاد گرفتن برای داشتن روابطی شاید به ظاهر آروم و سالم زبون نرمی داشته باشن اما به راحتی از کنار اطرافیانشون بگذرن. و به اونا بهایی ندن. شاید برای حفظ داشته هاشونه. که این داشته ها به اونا قدرت میده. اما من اینطوری نیستم. من آدمای اطرافم رو الک میکنم. اگه از صافی نگذرن رهاشون میکنم و میرم. نگه داشتن فقط بارم رو سنگین میکنه. چون حس میکنم به اونایی که دارمشون مسئولیت دارم. به بیست سالگی برگشتم . به روزایی که خنده هام طعم پاکی داشت. و به تنهایی که سکوت بود و تماشای اطرافم.آره بیست سالگیه من اینطوری بود برخلاف اونایی که الان دارم میبینمشون. دنیا بد نشده. فقط بزرگتر از درک من شده. و ناشناخته ها آدم رو میترسونن.
ناشناخته ها .. گاهی آدم خودش به دست و پای خودش زنجیر میبنده و گاهی هم اطرافیان این کارو میکنن. من از رهایی نمیترسم . نه اینکه نترسم اما دلم میخواد توی مه غرق بشم دلم میخواد دستام از ترس سرد بشه دلم میخواد تنهایی رو به معنای واقعیش مزه کنم اما در کنارش خودمو بسازم. ولی شرایط اینجوری نیست. شاید به ظاهر موافق باشن اما زنجیر رو میبینم. توی این روزا خیلی سخت پشتوانه ی آدم میشن. و بیشتر از پشتوانه بودن اسیری رو میشه دید. رفتن به منزله ی خراب کردن پلای پشت سر نیست اما سخته چون قرار به سازندگیه و ساخته شدن نیاز به قدرت داره. و زمانی میشه فهمید که چقدر قدرت داری که توی شرایط دستو پا بزنی. ببینی اهل جلو رفتنی یا پا پس کشیدن.
ولی خب در هر صورت گاهی شرایط اصلا وجود نداره مهم ساختن شرایطه. اینکه شاید خدا میخواد تورو از خودت مطمئن کنه.
باید شرایط رو بسازم.............
برچسب:
نویسنده: sogol
یک ماه به خودم فرجه دادم. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست :))
۳۱ شهریور میبینمت ![]()
برچسب:
نویسنده: sogol
من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزوهایم را آشفته نمی کند. حالا یاد گرفتم که فراموشی دوای درد همه نداشتن ها, نخواستن ها و نیامدن هاست. یاد گرفتم که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند.
یاد گرفتم که بشنوم تا فردا.
و به روی خود نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند.
+ مطلب رو از جایی کپی کردم... زیباست

برچسب:
نویسنده: sogol
دوستی زنگ میزنه و بخاطر سایلنت بودن همیشگی بعد از تماس میبینم . دستم به سمت گوشی میره که بهش زنگ بزنم اما یکم فکر میکنم میبینم ارزش نداره و میگم خب یه اس ام اس ساده میدم و باز میگم نه. ته دلم میگم بازم بخاطر کاری زنگ زده . حتی توی این مدت جواب اس ام اسام رو هم نداده. چرا به همچین آدمی باید توجه کنم. اما اون ته تهای دلم یکم میگیره. من اینجوری نبودم. من دلم صاف بود. خیلی چیزارو ندیده و نشنیده میگرفتم. اما همین نداشتن انتظار از دیگران باعث شد بفهمم نباید اینطوری باشم. بفهمم برای دوستی که قدرم رو نمیدونه اعتباری قائل نشم و اینکه با هر کس مطابق خودش رفتار کنم. وقتی به مامان میگم که فلانی زنگ زدو جوابش رو بعد از دیدن شماره ندادم میگه خب بهش زنگ بزن. دوباره یادم میاد که اخرین بار وقتی زنگ زد فقط برای شکایت کردن بود نه برای اینکه حال دوستش رو بپرسه . و من خیلی وقته از این جور آدما فراری شدم. از کسی که فقط برای خودش و کارش زنگ میزنه و تظاهر به دوستی میکنه. به مامان میگم ولش کن. من که عاشق چشم و ابروش نبودم براش سرو دست بشکنم. براش دوست بودم اما اون نبود. حالا هم باید انتظار بکشه. حتی اگه اینبار هم بخاطر خودِ خود من زنگ زده باشه برام مهم نیست. توقع زیادی نیست اگه از کسی که بهت میگه دوست، انتظار برخورد متقابل داشته باشی.
چند سال پیش هم توی دانشگاه یه همچین دوستی داشتم. البته دوتا . ولی یکیشون در کمال پررویی و خیلی صمیمانه گفت فکر میکنی برای چی باهات دوستم . واسه اینکه بهم کمک کنی. اون لحظه ما داشتیم میگفتیم و میخندیدم که این حرفو بهم زد. و من که اینو از قبل هم میدونستمو به روی خودم نمیوردم خیلی بهم برخورد. چیزی نگفتم و با لبخند جوابش رو دادم. اما از اون روز به بعد دیگه دوستش نبودم.
خیلی از آدما رو باید خیلی سریع از زندگی خارج کرد. مگه چقدر قراره زندگی کنیم. و اصلا مگه قراره برای دیگران زندگی کنیم که رفتارای گستاخانشون رو تحمل کنیم. تقریبا از اون به بعد هر وقت هم، کوچیکترین خطایی از دوستی میبینم سعی میکنم یکم ازش فاصله بگیرم تا متوجه برخوردو رفتارش بشه. و اگه بازم نفهمید اونو از زندگیم خارجش میکنم. و دیگه نقشی برام نداره. میشه یه غریبه که فقط گاهی باهم حرف میزنیم و یه لبخند براش خرج میکنم.
زندگی به مرور دید آدما رو خیلی تغییر میده. و منم از این بابت تغییر کردم. خوب یا بدش رو نمیدونم اما دیگه از نبود کسی که ارزشی برای بودنم قائل نمیشه ناراحت نمیشم.
برچسب:
نویسنده: sogol
آدمیست دیگر ...
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد!
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور ..!
"زنده یاد حسین پناهی"
برچسب:
نویسنده: sogol
یه وقتایى حس آخرین بیسكوئیت مونده تو بسته ساقه طلایی رو دارم!
شكسته و تنها....
خیلی وقت بود که نگفته بودم این نیز بگذرد،چون دوست نداشتم لحظه های خوب بگذره . اما همه چی می گذره، مخصوصا روزای خوب و آروم.....
این نیز بگذرد ![]()
+ دوروز دیگه سالگرد اون یکی وبمونه و چندروزه دارم به این فکر میکنم که خیلی وقته دارم تنهایی ادامه میدم..
+ شادمهر خونده :
چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه / تورو از دور دیدن آرزوم میشه
چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه/ داره گرمای دستات بی دووم میشه
+ روزای بد هم میگذره .. مگه نه؟! حتی فکرشم قشنگه .
برچسب:
نویسنده: sogol